تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۱/۱۵دو روز پیش دو ماه از فوت بابام گذشت کهنشد بریم سر خاک و امروز با خواهرام رفتیم.هنوزم هم عجیبه اینکه میری بالا سر یه قبر کهدورش پر از قبره و هر کدوم عزیز یک خانواده.میری بالا سر کلی خاک در حالیکه عزیزت اون زیرخوابیده.هنوز هم حسه عجیبیه.اونجا یه سگ هست اسمش جکه.اولا من ازشمیترسیدم(کلا از سگ میترسم)ولی کم کم باهاشاخت شدیم امروز یکی میخواست مزاحم بشهچنان به طرف حمله کرد عشق کردیم.
ارسال توسط رابین
برچسب:
نویسنده: نیکا ابراهیمی
تاريخ: يکشنبه
19 فروردين
1403 ساعت: 21:03